اگر خدا هست پس ..........؟
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت .
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت .
آرايشگر گفت : من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد .
مشتري پرسيد : چرا؛ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي وببيني ، مگر مي شود با وجود خداي مهربان اين همه مريضي ودرد ورنج وجود داشته باشد ؟
مشتري چيزي نگفت واز مغازه بيرون رفت .
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون رفت
مردي را با موهاي ژوليده و كثيف در خيابان ديد .
با سرعت به آرايشگاه برگشت وبه آرايشگر گفت :
مي داني به نظر من آرايشگرها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت : چرا اين حرف را مي زني ، من اينجا هستم وهمين آلان موهاي تو را مرتب كردم .
مشتري گفت : پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آرايشگاه وجود دارند .
آرايشگر گفت : « آرايشگرها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمي كنند »
مشتري گفت : دقيقاً همين است .
« خداوند وجود دارد، فقط مردم به او مراجعه نمي كنند »
براي همين است اين همه درد ورنج در دنيا وجود دارد ....
