تبليغاتX
.•**•.ღعشق ، دوستي ، صفا ღ.•**•.

مرد دوستي را كشف كرد وعشق اختراع شد...

 و خداوند گفت ..............
 خداوند گفت .....

خداوند گفت: ديگر پيامبري نخواهم فرستاد، از آن گونه كه شما انتظار داريد ،اما جهان هرگز بي پيامبري نخواهد ماند و آن گاه پرنده اي را به رسالت مبعوث كرد . پرنده آوازي خواند كه در هر نغمه اش خدا بود ، عده اي به او گرويدند وايمان آوردند .

وخدا گفت : اگر بدانيد، حتي با آواز پرنده اي مي توان رستگار شد .

 

 خداوند رسولي از آسمان فرستاد ، باران نام او بود . آنگاه كه باران باريدن گرفت ، آنان كه اشك را مي شناختند ، رسالت او را دريافتند ، پس بي درنگ توبه كردند وروحشان را زير بارش بي دريغ خدا شستند .

خداوندگفت : اگر بدانيد با رسول باران هم مي توان به پاكي رسيد .

 

خداوند پيغام بر باد را فرستاد، تا روزي بيم دهد و روزي بشارت . روزي  طوفان شد وروزي نسيم، وآنان كه پيام او را فهميدند ، روز در خوف و روزي در رجا زيستند .

خداوندگفت : آن كه خبر باد را مي فهمد . قلبش در بيد و اميد مي لرزد وقلب مومن اين چنين است .

 

خدا گلي را از خاك برانگيخت تا معاد را معنا كند وگل چنان از رستاخيز گفت كه از آن پس هر مومني كه گلي را ديد ، رستاخيز را به ياد آورد .

خداوندگفت : اگر بفهميد ، تنها با گلي قيامت خواهد شد .

 

خداوند يكي از هزار نامش را به دريا گفت : در يا بي درنگ قيام كرد وسپس چنان به سجده افتاد كه هيچ از هزار موج او باقي نماند ، مردم تماشا مي كردند ، عده اي پيام دريا را دانستند ، پس قيام كردند وچنان به سجده افتادند كه هيچ از آنها باقي نماند .

خداوندگفت : آن كه به پيامبر آب ما اقتدار كند ، به بهشت خواهد رفت .

 

به ياد دارم كه فرشته اي به من گفت : جهان آكنده از فرستاده وپيامبر ومرسل است ، اما هميشه كافري هست تا باران را انكار كند وبا گل بجنگد ، تا پرنده را درغگو بخواند وباد را مجنون ودريا را ساحر .

 

|+| نوشته شده توسط بهامين در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 1:26 بعد از ظهر |
 تنهاي تنها.............

دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 و هيچ چيز
نه اين
دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
 نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از
هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
 و فكر ميكنم
 كه اين ترنم موزون
حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
 چه
سيبهاي قشنگي
 حيات نشئه تنهايي است
 و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني
تعبير عاشقانه اشكال
و عشق تنها عشق
ترا به
گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداروي اندوه ؟
 صداي خالص اكسير مي دهد اين
نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چاي مي خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنكه
تنهايي
 چه قدر هم تنها
خيال مي كنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني

..........عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست !

|+| نوشته شده توسط بهامين در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 1:38 بعد از ظهر |
 اگر خدا هست پس......؟
             

اگر خدا هست پس ..........؟

 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت .

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت .

آرايشگر گفت : من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد .

مشتري پرسيد : چرا؛ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي وببيني ، مگر مي شود با وجود خداي مهربان اين همه مريضي ودرد ورنج وجود داشته باشد ؟

مشتري چيزي نگفت واز مغازه بيرون رفت .

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون رفت  

مردي را با موهاي ژوليده  و كثيف در خيابان ديد .

با سرعت به آرايشگاه برگشت وبه آرايشگر گفت :

مي داني به نظر من آرايشگرها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت : چرا اين حرف را مي زني ، من اينجا هستم وهمين آلان موهاي تو را مرتب كردم .

مشتري گفت : پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آرايشگاه وجود دارند .

آرايشگر گفت : « آرايشگرها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمي كنند »

مشتري گفت : دقيقاً همين است .

« خداوند وجود دارد، فقط مردم به او مراجعه نمي كنند »

 

براي همين است اين همه درد ورنج در دنيا وجود دارد ....

|+| نوشته شده توسط بهامين در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 3:59 بعد از ظهر |
 تو رت دوست ميدارم
 

جز نقش خیال تو کسی در نظرم نیست     زاییده پروازم و افسون پرم نیست

می کاوم و بیهوده در این شهر خیالی       جز سایه موهوم غمت پشت سرم نیست

من ماندم و دلتنگی و یک عمر کسالت      در این شب دیجور نشان از سحرم نیست

در آینه ی عشق تو را دیدم و امروز        جز عکس تو در بر که چشمان ترم نیست

در پیچ و خم جاده دلتنگی و تشویش        غیر از شب و تنهایی و غم همسفرم نیست

|+| نوشته شده توسط بهامين در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 5:19 بعد از ظهر |
 دوستي
 

دوستی :

      طلوعی است که غروبی ندارد

                                    دریایی است که ساحلی ندارد

      روزیست که شب ندارد

                                    فانوسی است که خاموشی ندارد

      بهاریست که خزان ندارد

                                    سپری است که سیاهی ندارد

      صعودیست که سقوطی ندارد

                                    و ابتدایی است که انتهایی ندارد

|+| نوشته شده توسط بهامين در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 2:53 بعد از ظهر |
 دفتر عشق
 

 دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

 

|+| نوشته شده توسط بهامين در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 4:30 بعد از ظهر |
 نامه اي كه هرگز پست نشد......
   

نــــــامـــه اي كــه هـــرگــز پـســت نـــشـــد

نام تو را اورده ام ودارم عبادت مي كنم          گرد نگاهت هم دارم زيارت مي كنم

 دست به دست ديگري ازاين گذشته كارمن    اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي كنم

 گفتي دلم را بعد از اين دست ديگري دهم     شايد تو به خود گفته اي دارم اطاعت مي كنم

 رفتم كنارپنجره ديدم كه تورا با ..بگذريم        چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري       دارم به تقدير خودم چنديس عادت مي كنم

تو التماس مي كني جور فراموشت كنم        با التماس اما تورا به خانه دعوت مي كنم

گفتي محبت كن برو باشد خدا حافــــظ        ولي رفتم كه و باور كني دارم محبت مي كنم

 

 

|+| نوشته شده توسط بهامين در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 3:55 بعد از ظهر |
 زندگي چيست.......؟

زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است
یک برادر دارم واسه من دیوارش از همه کوتاهتر است
توی روزای گرفتاری و تنگدستی من
زندگی زندگی انتظاری ست که آدم ز برادر دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

زندگی فانوسیست لب دریای خیال آویزان
میتوان آنرا دید و نه بیش روشن است
اما به اندازهء خویش
زندگی تابلوئی ست نیمهء راه
که ز سر منزل مقصود خبر میارد
کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است
زندگی تجربهء تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پسکوچه و اندازهء یک عمر بیابان دارد
زندگی زندانی ست که در بیشتر از زندانی زندانبان دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

زندگی دین بزرگ ست که بر گردن ماست

|+| نوشته شده توسط بهامين در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 2:49 بعد از ظهر |
 .............. دلتنگي ..................

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

 I love you for always

|+| نوشته شده توسط بهامين در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 5:14 بعد از ظهر |
 كهنه فروش

کهنه فروش داد ميزنه: چراغ شکسته ميخريم... کفشاي پاره ميخريم... اسباب کهنه ميخريم...

                      بي اختيار دادميزنم، آهاي آهاي کهنه فروش: قلب شکسته ميخري؟

|+| نوشته شده توسط بهامين در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 5:12 بعد از ظهر |
 گريه............................
دوست دارم گريه کنم

از چه،ييچی،دلم گرفته،دلم عجيب گرفته

از سفيدی وسياهی،هيچ کس نيست که مرا در شب همراهی کند

دستش را بگيرم وعاشقانه خدا را فرياد بزنيم

سيب بخوريم وقشنگ بخنديم

هر دو پرنده شويم ازدست عشق

آری،زيباست آری گفتن

|+| نوشته شده توسط بهامين در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 4:42 بعد از ظهر |